![]() |
![]() |
|
| هنر و ورزش(همراه عشق) |
|
||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
من تنها من خسته من مجنون من عاشق من گریه من ساده تو زیبا تو خفته تو لیلی تو همراه تو همرازتونایاب
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
۞۞۞تو گفتي منو دوسـت داري * تو گفتي عاشق چشـمام شدي * تو گفتي احساسمو دوست داري * تو گفتي قلبت مال منه * تو گفتي قصه هامو دوست داري * تو گفتي دوست داري نوازشـــت کنم * تو گفتي همدرد تو منم * تو گفتي همراز تو منم * تو گفتي شب و روز من تواي * تو گفتي تنها يار من تواي * تو گفتي... تو همه اينها رو گفتي ولي من فقط مي گم اگه تو نباشي من مي ميرم ۞۞۞ باورکن اگربری کار منم تمومه گل مریمم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
تو که نيستي تا ببيني من و اين دل شکسته
تک و تنها توي غربت به اميد تو نشسته تو که نيستي تا ببيني منو اين دستاي خسته يه ورق کاغذ خالي با يه احساس شکسته تو که نيستي تا ببيني منو اين روزاي غميگين يه سکوت سرد و وحشي توي لحظه هاي سنگين تو که نيستي تا ببيني منو ديواراي سنگي فاصله بين منو توست،کاش بگي که برميگردي تو که نيستي تا ببيني منو اين پلکاي خيسم تو تموم بي کسيها دارم از تو مينويسم تو که نيستي تا ببيني لحظه هام بي تو چه سردن |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
شب ميشه، تنهايي دوباره داره آغاز ميشه |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
اي علت قشنگي رويا و خواب من تنها دليل گل شدن اضطراب من اي راه حل ساده ي جبران تشنگي فواره ي نگاه قشنگ تو آب من رفتي چه قدر ساده دل آسمان شكست در عكس مهربان تو در كنج قاب من باران چه قدر حرف تو را گوش مي كند مي بارد آن قدر كه نيايي به خواب من گرچه نگاه عاشق تو هيچ كم نكرد از اوج دل ندادن تو يا عذاب من اما دل شكسته ي من باز هم نوشت صد آفرين به چشم تو و انتخاب من
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
واسه ي دل شکستم تو يه مرهمي مي دونم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
سكوت عشق برايم خيلئ سخت است
*********** اولين روزئ كه توراديدم ’فقط برايم يك دوست بودئ . يك همدم برائ پركردن لحظات فراغتم . من با تو و دنيائ قشنگ واژگانت رشد كردم قد كشيدم با تك تك همراهانت همدلئ كردم و ذره ذره ئ وجودت رابا خودم قسمت كردم . تو ناجئ قلب من شدئ در همه ئ شادئ ها و غم ها در كنارم بودئ ومن چه عاشقانه تورا دركنار خود نگه داشتم .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
((دوستان خداحافظ خداحافظ به شرطی که ببینی ترشده چشمام))
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد.. از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد.. از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!! چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!! و من تنها خدا را دوست دارم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
اگه چشمات نبودن، دنيا اين رنگي نبود
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
چرا دل شكسته اي برات بميرم نازنين
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
هنوزم چشماي تو مثه شباي پر ستارست هنوزم ديدن تو برام مثل عمر دوبارست هنوزم وقتي ميخندي دلم از شادي مي لرزه هنوزم با تو نشستن به همه دنيا مي ارزه اما افسوس تورو خواستن ديگه ديره ديگه ديره ولي افسوس به نداشتن دلم آروم نميگيره... نو گلي بر سر ايوان تو پژمرد و فروريخت شبنمي غم زده از گوشه چشمان من آويخت دوري بين من و تو دوري باد و خاشاك دوري بين من و تو دوري ماهي دريا اما افسوس تورو خواستن ديگه ديره ديگه ديره ولي افسوس به نداشتن دلم آروم نميگيره
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
اي كاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت را برويت مي گسترانيدم اي كاش مي توانستم اشك باشم تا هر گاه كه آسمان چشمت ابري مي شد باريدن مي گرفت اي كاش مي توانستم خنده باشم تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم اي كاش مي توانستم يك پرنده باشم و پر مي گشودم و تا دور دستها در كنار تو پرواز مي كردم و اي كاش سايه بودم تا نزديكترين كس به تو باشم آري اي كاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
نباشد . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
ارزوي فرشته ها اين است : گاه روي زمين قدم بزنند گاه شاگرد مدرسه بشوند تو دبير فرشتگي باشي! ارزوي فرشته ها اين است : كه بدانند قلب تو از چيست دوست دارند دختري بشوند تا ببوسند دست هاي تو را من خدا را چگونه شكر كنم ؟ كه تو را دارم اي فرشته ترين
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
ميگفتي عاشق باروني اما وقتي بارون مياد روي سرت چتر ميگيري
ميگفتي عاشق برفي اما طاقت يه گوله برف را نداري ميگفتي عاشق پرنده هايي اما به راحتي اونارو تو قفس ميكني. ميگفتي عاشق گلهايي اما خيلي راحت اونارو از شاخه جدا ميكني اونوقت انتظار داري نترسم وقتي ميگي دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
اگه يه روزي فرشته ها بخوان تو رو زود تر ببرن به اونا ميگم كه از قديم ماهي رو با تنگش ميبرن |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
نميخوام بگم كه سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس... نميخوام بگم كه مثل اب پاك و زلالي... نميخوام بگم كه دوستت دارم... چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
شايد ندونين چقدر سخته : |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
در اوج تنهايي و نياز خود به تنه ي درخت وجود تو چنگ زدم تا كه سايه ات را بر سرم بگستراني مرا به ميوه ي وجودت مهمان كني ولي تو مرا به رعد و برق اسمان مهمان كردي تا كه ساعقه هايش مرا خرد كنند حال كه چيزي جز صدايم نمانده باز هم برايت اين را مي خوانم قيمت محبت بالا نيست ارزش ان به ارزاني ان است |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
سلام ... سلام ... سلام
ازتون می خوام کمی وقت بزارین و این داستانو بخونین ... مطمئن باشین ارزش خوندنو داره ... عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند ... روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارزندگی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شب را دوست دارام بخاطر سكوتش
سكوت را دوست دارم بخاطر آرامشش آرامش را دوست دارم بخاطر بودنش در تنهايي تنهايي را دوست دارم بخاطر بودنش در عشق و عشق را دوست دارم بخاطر دوست داشتنش تاابدسخت عاشقتم نازنین مریمم |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 مرداد 1386 تیر 1386 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اسفند 1384 |
|
RSS
|